|
در مورد حضرت مهدی(عج) |
|
السلام علیک با بقیة الله الاعظم سلام منو ببخشید به دلیل اینکه این چند وقت نبودم و نتونستم توی وبلاگ مطلب بزارم به خاطر همین برای جبران این چند روز یه مطلب توی وب می زارم که شاید باورش برایتان سخت باشد ولی خیلی راست و واقعیت دارد و راست راست است. این مطلب و از کتاب (آقای شیخ مرتضی زاهد) نوشتم که آخر کتاب است. این کتاب درمورد آدم هایی است که با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ارتباط داشته اند و رفت و آمدی بین آن ها بوده است، این مطلب درمورد آقای (سید کریم پینه دوز) است که یکی از کسانی است که با امام زمان در ارتباط بوده است. فقط تو رو خدا بخونیدش اگه وقت نداری توی کامپیوتر بریزش و بعد بخونیدش فقط بخونیدش. تذکر: لطفا بعد خواندن داستان با ذکر یک صلوات دعایی هم برای بنده حقیر بکنید و اگر دوست داشتید تا داستان های دیگری توی وب بزارم توی قسمت نظر بنویسید. داستان از این قراراست: یکی از روزهای سرد زمستان بود. چندین سانتیمتر برف روی زمین نشسته بود و کار و کاسبی به شدت کسادشده بود. آن روز از صبح تاغروب خبری از مشتری نبود، اما آقاسید کریم پینه دوز به امید روزی حلال تا پاسی از شب در مغازه بسیار کوچکش به انتظار نشسته بود. کم کم ساعت از دوازده نیمه شب هم گذشت. او دیگر دلش نمی خواهد دست خالی به خانه اش برود. همه ی بچه ها تا این ساعت از شب با شکمهای گرسنه خوابشان برده بود و خدارا خوش نمی آمد تا آن ها صدای بازشدن در را بشنوند وبا خوشحالی بیدار شوند، ولی دست های آقا سید کریم را خالی ببینند. آقا سیدکریم پینه دوز مومنی بسیار ساده و بی آلایش بود، اما به اندازه همه ظرفیتش، خودش را به خدای سبحان تسلیم کرده بود، وظیفه اش را شناخته بود وبی هیچ کم و کاستی به وظایفش عمل می کرد، دلش مملو از رضایت و سرشار از اخلاص و صفا بودکه باید در هر شرایطس باخدا یکرنگ و یک دل باشد، به راستی که اگر به یکباره صاحب میلیاردها تومان می شد، بازهم همان حالی رلداشت که آن شب داشت، این یکرنگی و یکدلی با خدا اورا تثبیت شده بود، هرلحظه خودرا در محضر حق می دید و لحظه به لحظه مراقب بود تابر طبق معارف و آموزه های اهل بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) در هرشرایطی آن گونه باشد که خدا می خواهد. آقا سید کریم مغازه اش رابست وبه سوی خانه اش به راه افتاد. سر کوچه، میان برف ها ودر تاریکی شب ایستاده بود تاصبح فرارسد و سپس در رابه صدا درآورد. مشغول ذکر ویاد خداشده بود وهمهی افکار و حواسش به اذکارش بود. به یکباره صدایی سکوت حاکم بر آن تاریکی را شکست. _ آقا سیدکریم! آقا سید کریم! آقایی اورا صدا می زد. _ آقاسید کریم! آقاسید کریم! رویش رابه طرف صاحب صدا برگرداند.آقایی جلیل القدر در مقابلش ایستاده بود و چندین نان تازه و داغ را با دو دوستش جلوی آقا سید کریم گرفته بود. _ بگیر آقا سید کریم! نانها را گرفت، داغی نانهارا در آن سرما وبرف و یخبندان به خوبی احساس می کرد، ولی سرش راکه بالا آورد دیگر آن آقای بزرگوار را در مقابلش ندید و هیچ اثری از اونبود! با خوشحالی به سوی خانه رفت. حالا دیگر ارزشش را داشت که با این نانهای داغ، بچه سیدهای گرسنه را از خواب بیدار کند. سفره را انداختن وبا خوشحالی به دورش جمع شدند. لای نانهارا که باز کردندبیشتر خوشحال شدند. و ... حالا اگر بقیه داستان را خواستید بشنوید به نشانی زیر بروید: به گام هجدهم کتاب ( اقاشیخ مرتضی زاهد) صفحه (122) مراجعه کنید. نام کتاب: آقاشیخ مرتضی زاهد مولف: محمد حسن صیف اللهی ناشر: انتشارات مسجد مقدس جمکران تاریخ نشر: زمستان 1385 نوبت چاپ: چهارم چاپ: پاسدار اسلام قیمت: 1500 تومان مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدس جمکران، فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدس جمکران. تلفن و نمابر: 7253700 – 7253340-0251 |
سلام من حسین زنگنه 15 سالمه .این وبلاگ رو ساختم تا شاید بتونم یه کاری کرده باشم و دست خالی نباشمو برای شما مطالبی را دراین وبلاگ گذاشتم استفاده کنید.
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
سایت مذهبی آرشيو پيوندهاي روزانه
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386
زندگانی حضرت مهدی(عج) کلیپ فلش عالم برزخ سرای دیگر خدا کند که بیایی شعر داستان صداها نامه ها عکس
مداحی،سخنرانی،امام زمان(عج) میخانه حسین(ع) ...عاشقی... 14نور(زهرا( یگانه هستی بخش عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم دولابی کوله پشتی من صحیفه ی انتظار منتظران ظهور دختر ایرن زمین
monesam khoda
پشتيباني
|